من آمده ام که باز دیوانه شوم بابندغمت اسیرمیخانه شوم
سرجای قدم نهاده وشهر به شهر درکویجنون دوباره آواره شوم
#################
ساقی پس پرده دل من سازشکسته جام تو تهی مست تر از تو من خسته
قلبی که برد این تن بیمار به خانه دیریست که درحسرت عشق تو شکسته
تو از تبار کیستی که پرصلابتی و مرد فکنده ای بجان من شرار عاشقی ودرد
کشانده ای دل مرا به سرزمین رازها فتاده ام بزیر پا ، ز اوجها فرازها
مراکه پرغروربوده ام چوشب شکسته ای تباه کرده ای مرا ره گریز بسته ای
تواز تبارکیستی که زنده ای و بی نیاز من ازتبارکیستم که مرده ام دراین گداز
تو نرمتر زخوابی و تو مهربانتر از خیال من آن غریب خسته ام اسیر حیرت وملال
چو رهگذار عاشقم ز کوچه باغ آرزو گذشته از غبارها ز هر طرف به جستجو
امید با تو بودنم ، رها کند ز نیستی تمام هستی ام،،بگو، تو از تبار کیستی
تا لحظه عاشقی مرا شد آغاز از پرده برون فتاد هنگامه راز
رسواشدم وبگفتم ایدل که بسوز تاسوخت زرنج عشق ،گفتم که بساز
درشعرناب عشقم خواندم ترا دوباره ازچشم خود فشاندم یک آسمان ستاره
تا دیدمت که هستی مفتون هستی خود برتن دریده کردم این جامه پاره پاره
فریاد کردم ایدل تا کی در این تمنا بیهوده خود بسوزی ازهرم این شراره
باران که نرم پاشید در خلوت شب من می جست راز عشقی زین بحربی کرانه
چون باد تا خزیدی در کنج خانه من گفتم بدل که برکش فریاد عاشقانه
من ترا از برگ گل در باغ دل پرداختم
وزسرسودای توبهر تومن جان باختم
گه حیاتم میدهی گه می کشی من را زغم
مانده ام در کار تو آخر تورا نشناختم
من نمی بینم بجز تو هرچه می بینم توئی من نمی خواهم بجزتو خواهش جانم توئی
همچنانم نیست باور درد محنت زای عشق تا که غم کارم بسازد آخر کارم توئی
هرکه را فریاد کردم کس به فریادم نبود با چه کس گویم غمم را رنج و آزارم توئی
بسکه بنشستم براهت چشم تر خشکیده شد ای طبیبم رحمتی کن درد و درمانم توئی
چشمه چشم من اینک خونمیگیردبه ماندن میرود مقصدم رانیست راهی راه پایانم توئی
من ترا با نغمه جانم سرودم گاه عشق آنکه درراهش دهم جان وقت انجامم توئی
بی روی تو گر در طلب عشق روانیم خود بی خبر وحال دل خویش ندانیم
درطالعت ایدوست نشان از که بجوئیم تاخود همه آنی تو، که مشتاق برآنیم
دربتکده عشق گنه کرده شکستیم صد بت که مگرآتش جان را بنشانیم
آن رشته که ازکوی تو آویخت دل ما ازدست شد و باز همانیم و همانیم
در سیر غم ما گذردوست نیفتاد بگذار که خودرا به ره دوست رسانیم
تابشنودازحال دل ما که چه سان است گفتیم از این دیده که اشکی بفشانیم
با جام می ناب تو و این طبق عشق وین زمزمه را تا سر افلاک کشانیم
دست ازمی وازباده نشوئیم که مستیم ما هرچه که هستیم در این حال بمانیم
گر مرا امروز حاشا میکنی روز دیگر حال زارم را تماشا میکنی
در کمند عشق تو افتاده ام دستم بگیر مانده ام وامانده در طوفان اسیر
بال و پر آتش گرفته سوختم دراین قفس من غریب غربت عشقم بفریادم برس
می روم تا گم شوم در وادی شب بی صدا حال من را کس نداند جزغبارکوچه ها
ایکه بگرفتی مرا از من بصد ریب وفسون این منم سرگشته ودلخسته در کویت کنون
یا رهایم کن زگرداب غمت وین پیرهن ازتنم برگیر و یا ازخاک بنیادم بکن
مرغ قلبم را به جرم عاشقی بردار کن دفتر عمرمرا صد پاره دراین کار کن
| ||||||